|
جدايي با شروع فصل خزان برگها از شاخه ها ؛پرندگان از شعرها ودلها از محبوبه ها جدا مي شن باد سرد خزان آخرين يادگار ايام جواني درختان واپسين نور زندگاني پرندگان وهمچنين آخرين شعله حرارت عاشقان را با خود به گور مي برد تا يك سال بعد بهار فرا مي رسد وپوشش سبزي به درختان وعمر جديدي به پرندگان وعشق نويني به دلدادگان عطا نمايد. با شروع فصل خزان : اين دل بي خانمان به سر كوي دلدار بي وفا مأوا مي گزيند تا شايد هنگام گذر يار شيرين خود را به پايش افكند و ناله دل بر او بخواند و رحمش آورد مگر اين دل چقدر قلب وتوان دارد كه هر آن د ست خوش بناي محبوبه سياه چشم شود ودم بر نياورد و بسوزد وبسازد . دوش دل من مي گفت : هنگامي كه تو خواب رفته بودي من به پرواز در آمدم وبه خانه يار رفتم آنجا او نيز با حالتي دگرگون در عالم خواب به ياد روزهاي فراموش نشدني قطره اي از اشك كه بر سطح درخشان آن يادگار ايام گذشته نقش بسته بود برگوشه چشم داشت ومن آن اشك گوهر بار را در ميان گرفتم وبه صد ف سازي قيمتي تبديل كردم تا نمونه اي از عشق (يار ) بر دلت نقش بسته باشد . مضطرب نبا ش . يك سال بعد بهار مي آيد وپوشش سبزي درختان عمر جديدي با پرندگان و تو هم...... با شروع فصل خزان كاخ اميد وآرزوي بي نوايان در هم ريخته جز ياس وحرمان باقي نمانده است عاشقان جهان مطلق در سكوت سحرگاهي از دشتي وسيع تر پي پرندگان كه از سوز سرما مغلوب در پروازند گذشته و بالاي كوه چشم به كائنات دوخته ساعتها به انتظار لطف معشوق بي مثال خود به سر مي برند . تا نوري درخشان از انتهاي آسمان به صورت فرشته اي ظاهر شود و دلهاي تيره را با نور خود روشني بخشد من هم يك سال . آره يك سال تمام انتظار مي كشم بهار بيايد و عشق نويني با دلدادگان در در خزان زندگي عطا نمايد ومن هم..... + نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 22:49 توسط عاشق تنها |
آیینه های زمینی آنگاه خورشید سرد شد وبرکت از زمینها رفت و سبزه ها به صحراها خشکیدند وماهیان به دریاها خشکیدند و خاک مردگانش را از آن پس به خود نپذیرفت ********************************* شب در تمام پنجره های پریده رنگ مانند یک قصور مشکوک پیوسته در تراکم وطغیان بود و راهها ادامه خود را در تیرگی رها کردند ********************************** درغارهای تنهایی بیهودگی به دنیا آومد خون بوی بنگ وافیون می داد و زنهای باردار نوزادهای بی سر زاییدند و گهواره ها از شرم به گورها پناه آوردند *********************************** چه روزگار تلخ و سیاهی نان , نیروی شگفت رسالت را مغلوب کرده بود پیغمبران گرسنه و مفلوک از وعده گاههای الهی گریختند و بره های گمشده عیسی دیگر صدای هی هی چوپانی را در بهت دشتها نشنیدند ************************************ در دیدگان آیینه ها گویی حرکات رنگها وتصاویر وارونه منعکس می گشت و بر فراز سر دلقکان پست و چهره وقیح فواحش یک هاله مقدس نورانی مانند چتر مشتعلی می سوخت ************************************* مردابهای الکلی با آن بخارهای گس مسموم انبوه بی تحرک روشنفکران را به ژرفای خویش کشیدند ************************************** خورشید مرده بود خورشید مرده بود وفردا در ذهن کودکان مفهوم گنگ وگمشده ای داشت آنها غرابت این لفظ کهنه را در مشقهای خود با لکه درشت سیاهی تصویر می نمودند *************************************** مردم گروه ساقط مردم دل مرده تکیده و خسته در زیر بار شوم جسدشان ازغربتی به غربت دیگر می رفتند ومبل های درد ناک جنابت در دستهایشان متورم می شد **************************************** آنها غریق وحشت خود بودند و حس ترسناکی و گنهکاری ارواح کور و کودنشان را مفلوج کرده بود و پیوسته در مراسم اعدام وقتی که طناب دار چشمان پر تشنج محکومی را از کاسه با فشار به بیرون می ریخت آنگاه به خود بیرون می رفتند و از تصور شهوتناکی اعصاب پیر وخسته شان تیره می گشت اما همیشه در حواشی میدان ها این جانیان کوچک را می دیدی که ایستاده اند و خیره گشته اند به ریزش مداوم فواره های آب شاید هنوز هم در پشت چشم های له شده، در عمق انجماد ********************************************** یک چیز نیم زنده ی مغشوش بر جای مانده بود که در تلاش بی رمقش می خواست ایمان بیاورد به پاکی آواز آب ها شاید، ولی چه خالی بی پایانی خورشید مرده بود و هیچ کس نمی دانست که نام آن کبوتر غمگین که از قلب ها گریخته ،ایمان ست! **************************************** آه ای صدای زندانی آیا شکوه یاس تو هرگز از هیچ سوی این شب منفور نقبی به سوی نور نخواهد زد؟ آه،ای صدای زندانی ای آخرین صدای صداها...
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388 13:44 توسط عاشق تنها |
خده تلخ من از گریه غم انگیز تر است شبی سرد است ومن بیدارم و کوره راه سرد ونمناک تنهاییم را با گامهای لرزان و قلبی مملواز اندوه طی کنم سراسیمه به هر طرف روی می کنم تا شاید نوری بیابم در اوج یأس ونا امیدی و از لا به لای شکافهای آن کوره راه تاریک ناگهان نقطه روشنی را دیدم و آن نقطه روشن این صفحه سفید کاغذ بود . و حقیقتأ با نوشتن این کلمات احساس کردم که شنونده ای برای حرفهای تنهاییم دارم وکسی هست که با گرمی ؛سردی ؛ یأس وتنهایی را از قلبم بزداید . تنها خود را در این دیوار زمان مبحوس کرده ام و دیگر نمی دانم که به کدامین واژه حمله برم تا دردم را بفهمد و تنهاییم را درک کند دیگر از این زندگی دروغین خسته شده ام و همواره دنبال گمشده ای می گردم تا او را ببینم و مرحمی برای قلب زخم خورده خودم پیدا کنم و از او بخواهم که جلوه زندگی را چگونه با واژه نور در میان غربت و تنهاییم معنا بخشم . هنگام نوشتن این کلمات احساس می کنم که سرتا سر وجودم زندان تاریک و دور افتاده ای است که از یاد همگان رفته است. روحم سرگردان و عاصی است ای کاش می شد به سان پرنده ای در کوچه های غبار آلود زمان آنقدر به پرواز در آیم تا به ابدیت برسم آه از خود بیزار گشته ام چقدر غمگینم خدا .....در کویر خشک تنهایی چرا اسیر گشته ام .!!... صدایم در گلو خفه شده وبیرون نمی آید و می خواهم به شما بگویم رازهای نهفته ای در دلم سنگینی می کند و قلبم را می فشارد چگونه باز گو کنم ؟ در حالی که تنها امید است که خشکیهای قلبم را نمناک می کند آیا شما هم از من بیزارید یا بر زبان نمی آورید شاید شما هم صدای شکستن قلب مرا بشنوید و شاید هم اینک خورده های قلب من پای شما را زخمی کرده است . عزیزان در کتاب زندگی دیگر بهانه ای برای سرودن شعر نیست و کلامی برای ابزار درد نمانده است آه این انسان چه سرگردان و غریب چه بی اندیشه قدم در جویبار لحظه ها نهاده و در یغا آنهایی که موج احسا سشان در گلو خفه شده و در درون خفه و فریادشان را تنها در زیر پل تنهایی خویش میشنوند و هیچ کس آینه ای را برای انعکا س حرفهای گفتنی خود نمی یابد آه ای مردم من نیز چنینم . و چه غم انگیز است فریاد دیر آشنای تنهایی که در گوش نسلی شرر بار می پیچد . اما بر خلاف آنچه می گویند زندگی تکثیر ثروتی است که نامش محبت است و زندگی درک زیباییهای جهان است زندگی من در میان تاراج شادیهایم همچون تبعید شدگان به جزیره ای که دور از معراجهای اهورایی زمین رانده شده اند و باید دریچه ای رو به پرواز بیابند و این کمترین کاریست که از عهده یک مرغ مهاجر بر می آید . من می گویم زندگی تجربه درد است زندگی فریاد مرگی در چنگال دردهاست و زندگی زندون تلخ کینه هاست و......... چه بسا این ساکت نشستن وسر به گریبان بردن و زانوی غم را در بغل گرفتن هیچ مرا سودی نیست جز لحظاتی از غم بعید التی ها مویه کردن و غریبانه گریستن چرا که در انتهای حنجره ام نزدیکتر به خودم بغصی ساکن نشسته است که همراه هر کدام از میان لبهای خشکیده ام آثاری از زردی و تباهی روح سرگردانم را به نمایش می گذارد . و به دنبال این روح سرگردان آواره تاریخم و در پشت بهتهای خاکستری وجودم دیده بر غبار جاده ها دوخته ام و چشمهای خود را گشوده ام تا مرا در یابند . دلم چون غنچه خونین است و لب پرخنده همچون گل که خود رانزد بی دردان به شادی متهم دارم تا آنجا که به یاد دارم در این دوران هراج بی دریغ وجدانها زندگی من همچون همه آنها که هنوز حماسه بیداری وجدانهایشان تا سر حد فریبندگی یک غزل عشق به ابتذال کشانیده نشده است ترجمان بلا فضل حکومت بی عاطفگی و بی احساسی بر حکومتهای جبری روزگار بوده است . اما بر حسب احتیاجم به ادامه زندگی در حسرت لطف یک بهار همه ناهمواریها بر زندگی ناهموار خود به وسعت چند خزانی که از عمرم گذشته هموار کرده ام . و این گناه من نیست که در چنین قرنی سر سام آفرین به دنیا آمده ام + نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388 9:15 توسط عاشق تنها |
این آپ را تقدیم می کنم به دوست عزیزم آقاسروش عید شما مبارک * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * متن زیبا ودوستانه یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * عمری با حسرت و انده زیستن نه برای خود فایده ای دارد و نه برای دیگران * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * متن زیبا و دوستانه * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * نوروز پاسداشت عشقهای کوچکی است که زنده مانده اند و روز تعظیم در برابر عشق های بزرگی که عظمت را کوچک می دانند.پس به تو در نوروز سلام می کنم که بزرگترین عشق این کوچکی. * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * نوروز این رفاقت را نگاهبانی می کند که باور کنیم قلبهامان جای حضور دوستانمان هستند. * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * در این نوروز باستانی خیال آمدنت را به آغوش خسته می کشم . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * نوروز یعنی هیچ زمستانی ماندنی نیست اگر چه کوتاهترین شبش یلدا باشد. * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * نوروز پیام آور مهر است که مرا وامی دارد تنها به خاطر تو دوست داشتن را یاد بگیرم. * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * نوروز شعر بی غلطی است که پایان رویاهای ناتمام را تفسیر می کند. * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * زندگی وزن نگاهی است که در خاطر ما می ماند.نوروز جشن نکوداشت نگاه تو ست پس نوروز بر تو فرخنده باد. * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * با تو از خاطره ها سرشارم. جشن نوروز تو را کم دارم. سال تحویل دلم می گیرد با تو تا اخر خط بیدارم. * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * پیام نوروز این است.دوست داشته باشید و زندگی کنید.زمان همیشه از ان شما نیست. * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * اگر چه یادمان می رود که عشق تنها دلیل زندگی است اما خدا را شکر که نوروز هر سال این فکر را به یادمان می آورد.پس نوروزت مبارک که سالت را سرشار از عشق کند * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * باران عشق همیشه می بارد اما در نوروز قطره های باران طلایی رنگند.از خدا می خواهم که همیشه زیر این باران خیس شوی. * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * يا مقلب القلوب و الابصار يا مدبراليل و النهار يا محول الحول و الاحوال حول حالنا الي احسن الحال حلول سال نو و بهار پرطراوت را كه نشانه قدرت لايزال الهي و تجديد حيات طبيعت مي باشد رابه تمامي عزيزان تبريك و تهنيت عرض نموده و سالي سرشار از بركت و معنويت را ازدرگاه خداوند متعال و سبحان براي شماعزيزان مسئلت . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * متن ادبی سال نومي شود.زمين نفسي دوباره مي كشد.برگ ها به رنگ در مي آيند و گل ها لبخند مي زند و پرنده هاي خسته بر مي گردند و دراين رويش سبز دوباره...من...تو...ما...كجا ايستاده اييم.سهم ما چيست؟..نقش ما چيست؟...پيوند ما در دوباره شدن با كيست؟...زمين سلامت مي كنيم و ابرها درودتان باد و ...سال نو مبارك ...چون هميشه اميدوار وسال نومبارك... * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * چه افسانه ی زیبایی... زیباتر از واقعیت .. راستی مگر هر شخصی احساس نمیکند که نخستین روز بهار گویی نخستین روز آفرینش است؟ * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * باز عالم و آدم و پوسیده گان خزان و زمستان خندان و شتابان به استقبال بهار میروند تا اندوه زمستان را به فراموشی سپارند و کابوس غم را در زیر خاک مدفون سازند و آنگه سر مست و با وجد و نشاط و با رقص و پایکوبی با ترنم این سرود طرب انگیز نو روز و جشن شگوفه ها را بر گذار می نمایند ـ * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * جشن فـــرخنده فـــرودیـن است * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * و باز گرمای ملایم و فرحبخش روز های آفتابی بهار در باغ و راغ و کشتزار ها به سبزه و گلها و درختان بشارت میدهد تا از خواب سنگین زمستان بیدار شوند و روح تازه بخود گیرند و آنگاه این نوای جانبخش را ساز بدارند ـ * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * دی شد و بهمـــن گذشت فصل بهاران رسید * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * و باز نسیم گوارای گیسوان مشک بوی بته های گلاب را با آهنگ موزون تکان میدهد تا با لالهء خوش عذار و نرگس و ریحان و گل های دشتی همزمان جوانه زنند و ترانه عشق را به گوش عشاق برسانند و آنگاه در چمنها و دشت و دمن طوفان برپا کنند ـ * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * فروردین است و روز فـــرودین * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * و باز هوای شاداب به عشرتگاه باغ و لاله زار ها راه میگشاید و گلهای سرخ و زرد و نیلوفری را که در سبزه زار ها می رویند نوازش میدهد و آنگاه پربار چمن را به نظاره می نشیند و همین که در مرغزاران حریر پوش به میزبانی مردان پاکدل دشت می شتابد نالهء نی را می شنود و وظیفه دار این پیام میگردد ـ * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * رونق عهـــد شبابست دگــر بوستان را و باز فرزندان خورشید در دره ها وادی ها کوهپایه ها و ب * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * اغ های خندان به بشارت عید بهار و خوشحالی جوانه زدن شاخه های پر نقش و نگار فاخته ها و کبک دری و عتدلیان را به نغمه سرایی می طلبد و پروانه ها را به پذیرایی عطر شگوفه ها دعوت می نماید و غزلان دلفرین را که عشاق سرگردان به یاد چشم مست معشوقه بی وفا و دل آزار خودشان بیابان در بیابان می پرستند فرا میخواند تا سختی های زمستان را به فراموشی بسپارند و عید رابا دیدار دو باره با فصل باران تجلیل کنند و با شنیدن این سرود دلنشین همراز و هم صحبت با آنهای گردند که دل به عشق زنده دارند ـ * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * ای نو بهار خنـــدان از لامکان رسیـــــدی * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * خبر بد به بوم و باز گذار * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * فرا رسیدن نوروز باستانی، یادآور شکوه ایران و یگانه یادگار جمشید جم بر همه ایرانیان پاک پندار، راست گفتار و نیک کردار خجسته باد بهار یک نقطه دارد نقطه آغاز بهار زندگیتان بی انتها باد سال نو مبارک * * * * * * * * ** * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * با خوبی ها و بدی ها، هرآنچه که بود؛ برگی دیگر از دفتر روزگار ورق خورد، برگ دیگری از درخت زمان بر زمین افتاد، سالی دیگر گذشت روزهایت بهاری و بهارت جاودانه باد * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * ای خدای دگرگون کننده دلها و دیده ها ای تدبیر کننده روز و شب ای دگرگون کننده حالی به حالی دیگر حال مارا به بهترین حال دگرگون کن سال نو مبارک * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * مثل لحظه ای که باغ, در ترنم ترانه شکوفا میشود, غرق در شکوفه میشود روزگارتان بهـار لحظه هایتان پر از شکوفـه باد. سال نـو مبارک * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * بنگر به رستاخیز طبیعت که چه زیباست . و هر سال ستاخیزی دیگر را تجربه می کنیم و چه زیباتر رستاخیز انسان در این عصر آهن وتباهی * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * متن برای دوستان وبلاگی ورود به این عید سعید باستانی بنا به دلایل فنی برای شما مسدود می باشد . لطفا اصرار نفرمایید! * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * سال نو و بهاري نو را، فرصتي نو براي تازه شدن و بازنگريستن بر چگونه زيستن ميبينم! * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * عیدآمدوعید آمد * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * متن اداری فرارسيدن نوروز و سال نو را شادباش ميگويم. * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * متن ادبی دلهاي پر مهرمان را به روزهاي سبز و زيباي بهار پيوند مي زنيم و شادي را براي يکديگر به ارمغان مي آوریم. * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * با سلام-در آستانه فرا رسیدن "عید نوروز باستانی" و طمطراق پیک بهاران و آغاز سال نو تبریک و تهنیت صمیمانه را تقدیم شما و خانواده محترمتان داشته و در پرتو الطاف بیکران خداوندی، سلامتی و بهروزی، طراوت و شادکامی، عزت و کامیابی را آرزومندیم. * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * متن اداری و دوستانه + نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 16:33 توسط عاشق تنها |
غريبه در كوچه بي ستاره َ د يرگاهي است كه سايه عشقت را به انتظار سبزي مي كشم ،وچشمان كويري ام را به اقيانو س قلب آكنده از مهرت فرا مي خوانم . در درياي نگا ه تو مي توان دريچه اي از عشق يافت . سوگند به لبخند دلنشينت كه با آن مي توانم به اوج آسمان بروم . تو با من بمان اي صميمي تر از برگ د رختان بعد از هجرت تو آخرين برقهاي خورشيد هر گز بر تن سرد اين پرنده كوچك تنهايي نمي تا بد. آمدي اي دوست ! تا در اين هرم نفس گير جاودانه هاي زندگي را معنا وخيا لهاي عاشقا نه ام را معنا بخشي . اگر تو نبودي نمي توانستم از چشما نت نور زندگي و از گفتارت درس معرفت بگيرم زيبا ترين شعر خدا !اگر نبودي چگونه بر ساحل امن دستهايت با نوازشهاي مادرانه ات جان مي گرفتم . خوب خدا-مادرم ! بي تو دور از حضور جاودانه ات چگو نه در هرم شيتنطهاي زمان پرند ه دلم را در قفس روح حبس كنم اي كاش كه هميشه پيشم بودي ! محبوب من بي تو كدامين دست مرا در رود خا نه پرتلاطم روزگار از گرداب حوادث نجات مي دهد . وكدامين قلب در طول خيا بان زندگي مرحم زخمهاي پردرد من مي شود . اي از تبار بهار ، مادر ! مرا بخوان در هنگامه غربت و غم در درد سيال وجود خو يش بخوان مرا با صداقت آفتا بي ات بخوان تا در مهما ني آيينه ها طلوع كنم و در سپيده وجودت بهار شوم ، از شميم عطر صدايت مادرم ! بعد از خدا يكتا ترين زمين وزمان را در كعبه دو چشما نت به سجده و ا مي دارم تا بد ا نم بها نه بو د نم بودي و بي تو در هر لحظه در تنهايي و غربت مرداب مي شوم اي دردت به جان بي قرار پر گريه ام. چه لحظه اي بود كه چشمانم را با رد نگاهت متبرك ساختي How splendid was the when ble wsed my eyes with the steps-of your sight تقديم به روح پاك تمام ما دراني كه غريبانه بار سفر بستند به ديار باقي شتافتند روحشان شاد + نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 21:19 توسط عاشق تنها |
بر سنگ مزار الا اي رهگذر منگر چنين بيگانه بر گورم! چه مي خواهي چه مي جويي . در اين كاشانه عورم؟ چسان گويم ؟ چسان گريم ؟ حديث قلب رنجورم از اين خوابيدن دورير سنگ و خاك و خون خوردن نمي داني ! چه مي داني ، كه آخر چيست منظورم؟ تن من لاشه فقر است من زنداني زورم ؟ كجا مي خواستم مردن؟! حقيقت كرد مجبورم !.. چه شبها تا سحر عريان ، بسوز فقر لرزيدم ! چه ساعتها كه سر گردان به ساز مرگ رقصيد م از اين دوران افت زا چه آفتها كه من ديدم سكوت زجر بود وفقر بود ماتم و زندان همان باري كه من از شاخسار زندگي چيدم فتادم در شب ظلمت بقعر خاك ، پوسيدم زبس كه با لب محنت ، زمين فقر بوسيدم كنون كز خاك غم پر گشته اين سر پاره دامانم چه مي پرسي كه چون مردم ؟ چسان پاشيده شد جانم ؟ چرا بيهوده اين افسانه هاي كهنه بر خوانم؟ ببين پايان كارم را و بستان دادم از دهرم كه خون ديده آبم كرد وخاك مرده ها نانم همان دهري كه با پستي بسندان كوفت دندانم به جرم اينكه انسان بودم و مي گفتم انسانم ؟ ستم خونم بنوشيد بكوبيدم به بدمستي وجودم حرف بي جايي شد اندر مكتب هستي شكست وخورد شد، افسانه شد ، زورم به صد پستي كنون اي رهگذر ...!در قلب اين صحراي سر گردان بجاي گريه : بر قبرم بكش با خون دل دستي: كه تنها قسمتش زنجير بود از عالم هستي نه غمخواري نه دلداري نه كس بودم در اين دنيا در عمق سينه زحمت ، نفس بودم در اين دنيا همه بازيچه پول وهوس بودم در اين دنيا پر وبال بسته مرغي در قفس بودم در اين دنيا به شبهاي سكوت كاروان تيره بختي ها سرا پا نغمه عصيان ، جرمي بودم در اين دنيا بفرمان حقيقت رفتم اندر قبر با شادي تا بيرون كشم از قعر ظلمت نعش آزادي به ياد دوست مرحو مم پسر بد تقديم به دوست عريزم ابي
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387 19:44 توسط عاشق تنها |
تهديد گل اي گل خشخاش!مرا فريب ده اما دوستم نداشته باش ، دوستم نداشته باش زيرا خودت نمي داني چه عطر تندي داري ، چه چهره گلگون و آتشيني داري ، نمي داني پيرامون چشمان خود را كه گويي در نور آفتاب چون آيينه روح تو مي درخشد چه زيباست آراسته ولي. اي گل خشخاش دوستم نداشته باش زيرا روزگاري زني را مي شناختم كه شبيه تو بود ، مثل تو گونه هاي گلگون داشت ، مثل تو نيز مژه هاي سياه و بلندش دل مي برد . گل خشخاش بخاطر خدا دست از روي دستم بر دار مگر نمي بيني چطور از ترس مي لرزم ، از ترس آن مي لرزم كه يك روز آفتاب سر بزند و تو بصورت زني حقيقي در آومده باشي. + نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 23:9 توسط عاشق تنها |
ميلاد يگا نه منجي عا لم بشريت مهدي موعود بر تمامي شيعيان جها ن مبارك باد . شايد اين جمعه بيايد؟ + نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 0:55 توسط عاشق تنها |
وقتي توراديدم دريافتم از قبيله ديگر هستي از قبيله آسمان سيمايت را در خورشيد ديدم و نگاهت را در ماه خواندم من از پنجره چشمان تو با آسمان آشنا شدم . به ستاره ها سلام گفتم ، من دلم را در صميميت باران شستم ، تو از طلوع برايم گفتي و من آفتاب را در آينه نگاه تو يافتم ، عزيزم اينك تو تنها نيستي و من با ياد تو در كوچه اندوه به آسمان سلام مي كنم . من امشب درس غم از لب پيمانه مي خوانم سرور گريه ام را از دل ديوانه مي خواهم من امشب مي نشينم تا سحر مست مي گريم دفتر هاي غم را يك به يك مستانه ميخوانم + نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 19:40 توسط عاشق تنها |
محبوب من محبوب من ميخواهم تو آفتابم باشي و من هم قول مي دهم بارانت باشم . با هم دست در دست هم برويم تا رنگين كمانها گردش كنان در سرزمينهاي عطر آگين و نظاره كنيم خورشيد عصر گاهي تابستان را و كرانه هاي پرتغالي رنگ غروب را ، شگفت زده از درختان سر راهمان بچينيم گندمهاي طلايي رنگ را . آنجا آفتابگردانهاي سبز را مي توان چيد و نشست بر لب نيلي كنار دريا وهمه آنها مرا خوشحال مي كنند و نگاه مي كنم در چشمانت خندان و متبسم، اي كاش هرگز از هم جدا نمي شديم اما انگار آبهاي مهتابي درياچه به ما ميگويند وقت خداحافظي است ، اين بوي بنفشه كه در سرمان مي پيچد سپاسگزارم محبوب من كه برايم رنگين كماني ساختي. + نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387 23:2 توسط عاشق تنها |
|